بی همگان

چه رنجی ست لذت ها را تنها بردن
و چه زشت است زیبایی را تنها دیدن
و چه بدبختی آزار دهنده ای ست تنها خوشبخت بودن
"علی شریعتی"

۱۰ مطلب در آذر ۱۳۹۱ ثبت شده است

۲۵آذر
هو

__________


ما زن ها بار نگاه مرد را بر روی خودمان حس می کنیم، حتی اگر آن مرد یا نگاهش را نبینیم، این یک اصل مسلم است، اما نگاه ها از زمین تا آسمان با هم تفاوت دارد. گاهی وقت ها نگاه مرد، مثل نسیم یا رایحه بر تن و جان آدم می نشیند، آدم دلش می خواهد خودش را بسپرد به این نگاه. گاهی وقت ها، این نگاه به طوفانی می ماند که می خواهد ریشه آدم را از زمین در بیاورد، تمام رگ های آدم از این نگاه می لرزد. گاهی وقت ها نگاه، شبیه یک بار غیر قابل تحمل، بر روح آدم سنگینی می کند. آدم دلش می خواهد شانه های وجودش را از زیر باز این نگاه بیرون بکشد. گاهی وقت ها، نگاه، مثل چنگال گربه روی صورت آدم، خراش می اندازد و گاهی وقت ها مثل مار به آدم نیش می زند.


طوفان دیگری در راه است - سیدمهدی شجاعی

زهره سعادتمند
۲۲آذر
هو

_________

در همین 21 سالگی ای که خیلی از همجنس هایت دارند زندگی معمولی خودشان را می کنند و شاید به بطالت و سردرگمی می گذرانند، تو چندین ماه است که زندگی دونفره را آغاز کرده ای و درس می خوانی و کار میکنی و زنده گی میکنی. سختی شرایط را صبر می کنی و خم به ابرو نمی آوری. و هر روز مهربان تر از دیروز دلگرمم میکنی به زندگی.

و همه می دانند که باید به من حق بدهند که در زندگی ام بیش از هر چیز دیگری به تو افتخار کنم. و «آذر» را بیش از هر ماه دیگری دوست بدارم که تو را به من هدیه داده.



*حالا اگر آن دنیا هم نباشد

در همین دنیا پاداشم را گرفته ام

با داشتن تو!

- فرهاد کامران نژاد -
زهره سعادتمند
۲۲آذر
هو

_________


می توانم بمب کوچکی باشم
پنهان در پیراهن مبارزی انتحاری
که معشوقه اش را
در بمباران هواپیماهای دشمن
از دست داده است ؛

می توانم تیر خلاصی باشم
بر جمجمه ی سربازی مجروح
که با گریه عکس نامزدش را نشانم می دهد

می توانم گوانتانامو باشم
ابوغریب باشم
حتی کهریزک ؛

می توانم همه ی لیبی باشم
تشنه به خون سرهنگ ؛

می توانم یک جانی بالفطره باشم
با چاقویی که سر می بُرَد فقط
گلوله ای باشم
که می کُشد ؛

می توانم جنگ جهانی دیگری باشم بی تو !


«کامران فریدی»

زهره سعادتمند
۲۰آذر
هو

_________

درست همین امروز که نمی خواستم - و نباید - وقتی از دانشگاه بر می گردم تنها باشم، تنهایم. برخلاف دوشنبه های قبل، همین دوشنبه ای که باید، هیچکس نبود که همراهی ام کند. دل و دماغ نشستن سر کلاس ِ دانشگاه احسان را هم ندارم. که مدام بچه های کلاس شان به ترک دیوار بخندند و هر چه که می شود، ربطش بدهند به «خانوم ِ احسان» که از دیدنش شگفت زده شده اند!

امروز نباید اینطور پیش می رفت که حالا من، تنها، باز هم در یک عصر سرد پاییزی، همهمه ی کلاغ های پارک را - که صدای هیچ عطری از شان بلندتر نیست، - بشنوم و در نبود ِ «یک عاشقانه ی آرام»م روی صندلی بنشینم و زل بزنم به آدم های توی پارک. در حالی که وضعیت خودم بیش از هر وقت دیگری تماشایی شده.

زهره سعادتمند
۱۵آذر
هو

_________


هعی..



زهره سعادتمند
۱۳آذر
هو

__________


هیچ چیزی به اندازه وقتی که می فهمی بزرگترین الگوی زندگی ت یه گَند گُنده بالا آورده، آرامش‌بخش نیست!

زهره سعادتمند
۱۱آذر
هو

_________


رانندگان تاکسی و روزنامه‌ها
و طوطیان شاد شکرخا را
چیزی بجز جویدن اخبار آب و نان
و ارزش سهام و دلار و ازین قبیل
ارضا نمی‌کند؛
ما و دلی
که زمزمه عشق دارد و
در هر دقیقه، دغدغه‌اش دست‌های توست
ما و دلی
که از همه تیترهای داغ
غیر از همین دو چیز، تقاضا نمی‌کند. 

سیدعلی میرافضلی


زهره سعادتمند
۰۹آذر
هو

__________


خیلی ها فکر می کنند سلامتی بزرگ ترین نعمت است، ولی سخت در اشتباهند. وقتی سالم باشی و در تنهایی پرپر بزنی، آنی مرض میگیری، بدترین نحوست ها می آید سراغت، غم از در و دیوارت می بارد، کپک می زنی، کاش مریض باشی ولی تنها نباشی.

تماما مخصوص - عباس معروفی

زهره سعادتمند
۰۷آذر
هو

_________

تن ِ تبدار تو و بی قراری ِ دختری بالای سرت..


*شب ِ من و شب ِ تو،

همه بی خبرن..

زهره سعادتمند
۰۷آذر
هو

_________

بچه های هیئت رفته بودند بیت.

امسال هم کسی مرا نبرد.

امسال هم نرفتم.

+

زهره سعادتمند