هو
-
مکس: یه دفعه پلیس بازداشتم کرد بعد که دیدن به جز خودم برای کسی خطری ندارم ولم کردن!
مکس - مری و مکس (Mary and Max)
هو
-
مکس: یه دفعه پلیس بازداشتم کرد بعد که دیدن به جز خودم برای کسی خطری ندارم ولم کردن!
مکس - مری و مکس (Mary and Max)
هو
-
پای هر شبکه
هر صفحه
هر منبری میشینم، همه از بزرگی تو میگن. همه میگن تو خیلی بخشنده ای. میگن هر آدم عوضی ای میتونه به تو امیدوار باشه. میگن هر گناه و اشتباهی توی دریای کَرَم تو پاک میشه.
من اما میترسم. نگرانم. چندشبی هست که بهش فکر میکنم. به اینکه این مهربونی تو منو جسورتر میکنه. گستاخ تر.
من ظرفیت این همه خوبی تو رو ندارم خدا.
من از مهربونیای تو میترسم..
هو
-
- یه همسایه ای هم داشتیم که وقتی بچه تر بودیم، ماه رمضان ها برای سحری همه ی همسایه ها رو بیدار می کرد. یه پیرزن تنها و مهربون بود و باکلاس! - الان که فکر می کنم یادم نمیاد چه ویژگی هایی داشت که من توی اون سال ها تصور یه پیرزن باکلاس داشتم ازش. - بهش میگفتیم «حاج خانوم». انگار وظیفه ش بود! هر سحر می رفت تک تک همسایه ها رو بیدار می کرد. اونایی که تلفن داشتند با تلفن. دیگران رو هم میرفت در خونه شون. من هنوز بزرگ نشده بودم که فوت کرد.
- بابا یه دوست داشت، از همون هایی که بهشون میگن رفیق فابریک. هم نام بابا هم بود اتفاقا. خیلی آدم خیّری بود. همه ش اینور و اونور می گشت که یه کاری برای دیگران انجام بده که مشکلات شون حل بشه. از اون هایی بود که سرشون درد میکنه برای کار خیر. ما که بچه تر بودیم و هنوز به درد مامان نمیخوردیم، وقتی بابا میرفت مأموریت های چند روزه و چند هفته ای، دوست بابا چند روز یه بار تماس می گرفت و احوالپرسی میکرد و جویا می شد که کاری داریم یا نه. گاهی میومد در خونه و برامون چند تا نون می اورد. یادم نمیاد اون روزا کاری داشتیم و با وجود ایشون انجام نمی شد. این در حالی بود که شاید عموها و دیگران یک بار هم سراغی از ما نمی گرفتند. دوست بابا خیلی زود توی یک تصادف فوت کرد. و من حس می کنم بعد از اون شاید بابا طعم اصیل رفاقت رو با کس دیگه ای نچشید.
- به مرد همسایه ی سر کوچه، «ممدآقا» می گفتیم. یک مینی بوس سفید رنگ داشت که به جز دو تا صندلی جلو، باقی صندلی هایش را برداشته بود. شب های تابستون ما و بچه های خودش رو با مینی بوس معروفش می برد پارک. ما توی فضای خالی عقب ماشین ش توی هم وول می خوردیم و شاید بهترین لحظه های بچگی مان را می گذراندیم. مرد اهل حالی بود. به اینکه چطور می تواند ما را شاد کند فکر می کرد. و حالا می شود گفت شیرین ترین خاطرات کودکی مان را با مینی بوس ش رقم زد. خیلی دوست ش داشتیم. بعدها مریض و زمینگیر شد. ما که حالا بزرگ شده بودیم و خیلی هامان زوج شده بودیم گاهی شب ها می رفتیم خانه اش و به پاس شادی هایی که در کودکی مهمان مان کرده بود، می گفتیم و می خندیدیم و حال و هوای ش را عوض می کردیم. همین سه ماه پیش فوت کرد. رفتن ش از آن رفتن هایی بود که در زندگی خیلی ها حفره ایجاد کرد. یک خلأ. که شاید با هیچ چیز دیگری پر نشود.
این ها که نوشتم دو سه روزی ست یه یکباره توی مغزم پیچیدن گرفته. این که چطور و یا چرا به یادشان افتادم نمی دانم. اما دوست دارم بدانم بعد از مردن م چه کسانی چه اعمالی از من در ذهن شان می ماند. آنقدر؛ که بعد از سال ها هم برای شان تازگی داشته باشد.
فقط امیدوارم یادآوری ها یک چیزی توی همین مایه ها باشد. چیزی از این جنس. - گرچه خودم کارنامه ای از این جنس آماده نکرده م. -
هو
_
هو
-
ما برای «شدن» شاید دلیلی جز سرنوشت نداشتیم
اما حالا برای «بودن» هزاران بهانه ی ریز و درشت از سر و کول مان بالا می رود.
در آستانه ی یک سالگی
با عشق!
هو
-
قدیم الاحسان یعنی
خاطره ای خوب و شیرین.
از «او»یی که
پیش از هرکسی عاشقی را بلد بوده و هرگز دستت را رها نکرده..
هو
-
هو
-
دو دایی دارم. یکی 46 ساله و دیگری 41 ساله. که هر دو مجرد اند. از وقتی که زن و مرد را از هم تشخیص دادیم، بزرگتر ها میگفتند دایی بزرگه زن نمیخواد! راضی به ازدواج نمیشه! اصلا از اول زن نمیخواسته. و کلی خاطره داریم از ترفندهای آبجی ها برای زن دادن دایی که هیچکدام کارساز نبود! دایی کوچیکه اما داستانش فرق دارد. دایی 41 ساله در عنفوان جوانی عاشق شد. و به دلیل مخالفت خانواده ها نتوانست ازدواج کند و در دم شکست عشقی خورد. سال های سال با همان دختر رابطه داشت اما هیچ وقت به ازدواج ختم نشد. حالا هم هر دو شان مجرد اند. عشق این دایی و آن دختر همیشه برای من مثال زدنی بوده.
دایی کوچیکه از گیر دادن های اطرافیان برای ازدواج کمی مصون بوده. چون عشق ش به حدی فراگیر و معروف شده بود که کمتر کسی به خودش اجازه می داد بگوید حالا که این نشد، برو با دیگری ازدواج کن!
دایی ها یک اتاق داشتند که تصویری که از کودکی در ذهن ما خواهرزاده های شان مانده، یک اتاق شلوغ و شلخته ست! که هیچوقت رختخواب های شان را مرتب نمی کردند، و همیشه یک سری لوازم شخصی شان کف اتاق پخش بود. وسایلی که مربوط می شد به دایی بزرگه؛ دیوان اشعار خیام و باباطاهر بود و یک نی. و یک قاب عکس از خودش روی تاقچه. همیشه به همین اندازه سبک بار بود.
دایی کوچیکه اما دنیای پیچیده ای داشت. که اصلا شلوغی اتاق سهم بیشترش برای او بود. تصویری که الان جلوی چشمم رژه می رود، یک رادیو ضبط مشکی رنگ در گوشه ی اتاق است، و دو سه دفتر خاطرات که سوغات سربازی اش بوده و چندین و چند آلبوم عکس از دایی و دوستانش. به علاوه ی تعداد زیادی نوار کاست که همیشه همه جای اتاق پیدا می شد و کلی نگاتیو عکس. و یک تابلو روی دیوار که روی ش نوشته شده بود: «محبت که گناه نیست» ! که با خطی طلایی روی زمینه سیاه نوشته شده بود. و کلی خرت و پرت دیگر من جمله ماشین ریش تراشی و لباس های زیاد و جورواجور که همیشه باید خوش تیپ نشان ش می دادند و گوشی های خراب موبایل و یک دوربین عکاسی سبز رنگ که دیگر کار نمی کرد.
سرگرمی ما بچه مچه ها هم تورق دفتر خاطرات دایی بود که توی ش پر بود از شعرهای عاشقانه و نقاشی چشم و ابرو، و نخل و دریا! و دیدن هزاران باره ی عکس های آلبومش که نشان می داد آدم اهل حال و مسافرت است آن هم تنها و تنها سفرهای مجردی پسرانه. و وجود یک عکس سه در چهار دوست دخترش که هیجان ما را بر می انگیخت برای دیدن چندباره ی آلبوم ها. گرچه خودش را بارها و بارها دیده بودیم وقتی دایی ما خواهرزاده های لوس ش را سوار ماشین ش می کرد و می رفتیم دم در خانه ی دختر مهربانی که در عالم بچگی فقط می فهمیدیم که دایی دوست ش دارد و اصلا آن موقع ها الفاظی چون «معشوق» و «دوست دختر» برای مان معنایی نداشت.، او هم سوار ماشین می شد و با هم می رفتیم پارک و بستنی می خوردیم و شاد و خوشحال و بی خبر از اینکه هنگام بازی ما، او و دایی چه حرف هایی می زدند، راضی به خانه بر می گشتیم.
حالا بعد از آن سال ها، دایی بزرگه یک عارف مسلک است که با هیچکس حرف نمی زند. فقط جواب سلام آدم ها را می دهد. و البته چند دوست پیرمرد دارد که گاهی همنشین شان می شود. وقتی مادرش مُرد اصلا گریه نکرد و کلمه ای حرف نزد. اغلب اوقات در حال پیاده روی دیده می شود یا به سمت جمکران یا بی هدف در خیابان ها. موهایی تماما سیاه و فرفری دارد و سبیل! بیست سال است که همه به همین چهره می شناسندش.
دایی کوچیکه اما از یک دنیای دیگری ست! نمایشگاه ماشین دارد. آدم معروفی ست در صنف خودش. اندازه موهای سرش رفیق دارد و آدم خوش مشربی ست. همه دوست ش دارند. برای نمونه خودم، که عاشقش هستم! همیشه از همان جوانی اولین ها را با او شناختیم. مثلا اولین کسی که دوست دختر داشت! اولین کسی که موبایل خرید! از آن ها که گوشی اش مثل گوشی های تلفن های بی سیم خانگی الان بود! یک موتور بزرگ سبز رنگ داشت که چندسال بعد توی خیابان ها زیاد دیده شد و فهمیدیم که بهش می گویند «دی تی». هر ماشین جدیدی که می آمد اول زیر پای دایی می دیدم، بعد اسمش را یاد می گرفتیم. آدمی ست که توی زندگی اش همه چیز داشته. و الان اگر کسی از من بپرسد مناعت طبع، معرفت یا با مرامی را تعریف کن! من بی شک می گویم: «دایی کوچیکه». چیز دیگری که همه درباره اش می دانند این ست که خیلی مامانی بود. و وقتی مادرش رفت، بیش از هرکسی ضربه خورد. و حالا چند سالی می شود که امامزاده، هر صبح جمعه، دایی را به خودش می بیند. چشم های عسلی شیطنت باری دارد که هر آدمی را می تواند مجذوب خودش کند.
این دو دایی از دید خودشان زندگی مطلوبی دارند که برای این چند سال ماندن در دنیا راضی شان می کند. هرچند که احسان نمیتواند باور کند با چه انگیزه ای زندگی می کنند و می گوید اصلا مگر زندگی بدون «زن» هم امکان پذیر است؟!
هو
-
ماهیمون هی میخواست یه چیزی بهم بگه
تا دهنشو وا می کرد آب می رفت تو دهنش نمی تونست بگه
دست کردم تو آکواریوم درش آوردم
شروع کرد از خوشحالی بالا پایین پریدن
دلم نیومد دوباره بندازمش اون تو
اینقده بالا پایین پرید خسته شد و خوابیـــد
دیدم بهترین موقع است تا خوابه دوباره بندازمش تو آب..
الان چند ساعته بیدار نشده یعنی فکر کنم بیدار شده دیده
انداختمش اون تو قهر کرده و خودشو زده به خواب!
این داستان رفتار بعضی از آدم هایی است که کنارمونند!
دوستشون داریم و دوستمون دارند
ولی ما رو نمی فهمند و فقط تو دنیای خودشون فکر میکنن که دارن
بهترین رفتار رو با ما می کنند!
- این چند خط خوب رو در جایی خوندم که بی هویت بود. قبلا از کسی که نویسنده ش بوده عذر میخوام که قانون کپی رایت رو رعایت نکردم.