بی همگان

چه رنجی ست لذت ها را تنها بردن
و چه زشت است زیبایی را تنها دیدن
و چه بدبختی آزار دهنده ای ست تنها خوشبخت بودن
"علی شریعتی"

آدم هایی که تمام نمی شوند

پنجشنبه, ۲۷ تیر ۱۳۹۲، ۰۶:۴۳ ب.ظ

هو

-

 

- یه همسایه ای هم داشتیم که وقتی بچه تر بودیم، ماه رمضان ها برای سحری همه ی همسایه ها رو بیدار می کرد. یه پیرزن تنها و مهربون بود و باکلاس! - الان که فکر می کنم یادم نمیاد چه ویژگی هایی داشت که من توی اون سال ها تصور یه پیرزن باکلاس داشتم ازش. - بهش میگفتیم «حاج خانوم». انگار وظیفه ش بود! هر سحر می رفت تک تک همسایه ها رو بیدار می کرد. اونایی که تلفن داشتند با تلفن. دیگران رو هم میرفت در خونه شون. من هنوز بزرگ نشده بودم که فوت کرد.

 

- بابا یه دوست داشت، از همون هایی که بهشون میگن رفیق فابریک. هم نام بابا هم بود اتفاقا. خیلی آدم خیّری بود. همه ش اینور و اونور می گشت که یه کاری برای دیگران انجام بده که مشکلات شون حل بشه. از اون هایی بود که سرشون درد میکنه برای کار خیر. ما که بچه تر بودیم و هنوز به درد مامان نمیخوردیم، وقتی بابا میرفت مأموریت های چند روزه و چند هفته ای، دوست بابا چند روز یه بار تماس می گرفت و احوالپرسی میکرد و جویا می شد که کاری داریم یا نه. گاهی میومد در خونه و برامون چند تا نون می اورد. یادم نمیاد اون روزا کاری داشتیم و با وجود ایشون انجام نمی شد. این در حالی بود که شاید عموها و دیگران یک بار هم سراغی از ما نمی گرفتند. دوست بابا خیلی زود توی یک تصادف فوت کرد. و من حس می کنم بعد از اون شاید بابا طعم اصیل رفاقت رو با کس دیگه ای نچشید.

 

- به مرد همسایه ی سر کوچه، «ممدآقا» می گفتیم. یک مینی بوس سفید رنگ داشت که به جز دو تا صندلی جلو، باقی صندلی هایش را برداشته بود. شب های تابستون ما و بچه های خودش رو با مینی بوس معروفش می برد پارک. ما توی فضای خالی عقب ماشین ش توی هم وول می خوردیم و شاید بهترین لحظه های بچگی مان را می گذراندیم. مرد اهل حالی بود. به اینکه چطور می تواند ما را شاد کند فکر می کرد. و حالا می شود گفت شیرین ترین خاطرات کودکی مان را با مینی بوس ش رقم زد. خیلی دوست ش داشتیم. بعدها مریض و زمینگیر شد. ما که حالا بزرگ شده بودیم و خیلی هامان زوج شده بودیم گاهی شب ها می رفتیم خانه اش و به پاس شادی هایی که در کودکی مهمان مان کرده بود، می گفتیم و می خندیدیم و حال و هوای ش را عوض می کردیم. همین سه ماه پیش فوت کرد. رفتن ش از آن رفتن هایی بود که در زندگی خیلی ها حفره ایجاد کرد. یک خلأ. که شاید با هیچ چیز دیگری پر نشود. 

 

 

این ها که نوشتم دو سه روزی ست یه یکباره توی مغزم پیچیدن گرفته. این که چطور و یا چرا به یادشان افتادم نمی دانم. اما دوست دارم بدانم بعد از مردن م چه کسانی چه اعمالی از من در ذهن شان می ماند. آنقدر؛ که بعد از سال ها هم برای شان تازگی داشته باشد. 

فقط امیدوارم یادآوری ها یک چیزی توی همین مایه ها باشد. چیزی از این جنس. - گرچه خودم کارنامه ای از این جنس آماده نکرده م. -

 

 

موافقین ۴ مخالفین ۰ ۹۲/۰۴/۲۷
زهره سعادتمند

نظرات  (۱۰)

۲۷ تیر ۹۲ ، ۱۸:۴۵ زهره سعادتمند
یاد کردن و نوشتن از این آدم ها که توی زندگی هرکسی هست، حال آدم رو خوب میکنه.
بهتون پیشنهاد می کنم.
اون مینی بوسه رو با یکی این مدلی تجربه کردم
فکر کنم طرف هنوز زنده س
چقد خاطره های قشنگی بودن
من از اونا م که خاطره بدا بیشتر تو ذهن م می مونه فکر کنم
الان یه نگاه کردم این ور اون ور
چند تا آدم که بدم میومد از شون اومدن تو ذهنم
پاسخ:
خب من ولی گاهی با قصد هم که میخوام یادم بیاد آدم بدا رو، هرچی فکر میکنم کمتر به نتیجه می رسم.
یا آدم خیلی بدی دور و اطرافم نبوده یا من فراموشکارم.
۲۸ تیر ۹۲ ، ۰۳:۱۹ پشت کوهها
نکنه منم با این همه کمالاتم یهو بمیرم و یه جمعی رو داغدار مهربونیام کنم !
:|
پاسخ:
شما نگران نباش!
من یه چیزایی تعریف میکنم براشون که بقیه خیلی ناراحت نباشن از رفتن تون!
فکر کنم قاعده و سنت خدا اینه که آدمای خیلی خیلی خوبشو از رو زمین زودتر از بقیه برمی‌داره. لازم شد که بعد از خوندن پست شما مراقب خودم باشم!!!!!
(توهم خود خوب پنداری!)
پاسخ:
میدونید چیه؟
خوشم میاد دوستانی دارم همگی بهتر از آب روان اصن!
۲۸ تیر ۹۲ ، ۱۵:۱۹ مـَـ ه جَـبـیـטּ
چقد آدمای خوب داریم دور و برمون که وقتی رفتن تازه زنده میشن .. و چه آدمایی که تحمل کردن ِ شون .........
دارم فک میکنم از کدوم دسته م ؟!!
یا حتی دسته ی سومی که هستن هم زندهَ ن .. بعد ِ فوت ِ شونم با خاطرات زنده َ ن ..

+ قلم  ِ ت درست .. ممنون .
راضی نیستم بعده من گریه زاری کنین و ناراحت باشین.مرگ حقه حتی برای آدم های خوب :/
دوستانی لطیف تر از برگ گل حتی!

منم وقتی به پیشنهادت فکر کردم فقط آدم بدا اومدن تو ذهنم!
پاسخ:
من چقد خوشبختم واقعا!
۲۹ تیر ۹۲ ، ۰۱:۱۵ خارج ازچارچوب
خیلی پست خوبی بود.
۲۹ تیر ۹۲ ، ۰۱:۵۴ محمد مهدی
ببین
پست‌ت برای من یه نتیجه‌گیری داشت:
اگه جون‌مونو دوس داریم، این‌قد خوب نباشیم.
می‌دونی‌ چه‌را؟ چون خوب ننوشتی. روی مردن‌شون خیلی زوم کردی. اون‌م بد.
پاسخ:
خب چون مردن شون واقعا برای من بولد بود. و اینکه باوجود مرگی که سال ها پیش بعضیا رو از بین ما برده، اما خوبی هاشون یادمون نرفته.

اما درمورد بد نوشتن، موافقم.
چون اصولا خودمم راضی نیستم از نوشتن م.
۲۹ تیر ۹۲ ، ۱۴:۵۹ محجبه عینکی
از امروز دغدغه ی دیگری نیز اضافه شد به دغدغه هام... چکار کنم برای ماندن. برای ماندگاری ای هرچند کوچک در ذهن آدم هایی بزرگ...
۳۰ تیر ۹۲ ، ۱۷:۴۴ صبحِ تابناک
چرا آدم های خوب زود هم می میرند؟
عمرخوبی کوتاه است اینقدر؟
پاسخ:
احتمالا قضیه ی عمر گل و این صوبتا

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">