بی همگان

چه رنجی ست لذت ها را تنها بردن
و چه زشت است زیبایی را تنها دیدن
و چه بدبختی آزار دهنده ای ست تنها خوشبخت بودن
"علی شریعتی"

مرگ؛ گاه در سایه نشسته است به ما می نگرد

سه شنبه, ۲۷ فروردين ۱۳۹۲، ۰۹:۱۰ ب.ظ

و همه می دانیم ریه های لذت پُر اکسیژن مرگ است

 

هو

ـ

نمی دانم اینکه بعد از یک عمر زندگی، تازه همین دو روز پیش افتاده ام به صرافت حلوا درست کردن، دلیل‌ش چه می‌تواند باشد. شاید از بس در یک ماه اخیر بوی حلوا به مشام‌‌م رسیده. از بس آدم مرده. از بس توی ختم های‌شان حلوا نخوردم. از بس از بوی مطبوع حلوا که همیشه دوست‌ش داشتم، خاطره ی تلخ دارم حالا. شاید میخواهم رابطه ام را با این شیرینی ترمیم کنم. شاید میخواهم طی یک تلاش ِ سخت‌کوشانه همه چیز را فراموش کنم و نگاهم را عوض کنم.

همین دو روز پیش بود که برای اولین بار حلوا درست کردم. که تا آن موقع شنیده بودم پختن‌ش کار ِ سختی ست و فوت و فن ِ‌خاصی دارد و از دست هرکسی بر نمی آید. همه گفتند خیلی خوب شده. همه به به و چه چه کردند. به نظر خودم هم واقعا خوب شده بود. احسان می گفت زدی روی دست مامان! (که حلواهای معروفی دارد) همین که احسان خوشش آمده بود برایم لذت‌بخش بود. و با اینکه علاقه ای به آشپزی ندارم اما انگیزه پیدا کردم برای دوباره و دوباره درست کردن حلوا. که خیلی دوست دارد. حتی همین امروز هم طرز تهیه یک حلوای عربی را یاد گرفتم. که خیلی خوشمزه بود. احسان هم حتما باید خوشش بیاید اگر بخورد.

دلم میخواهد انقدر سرگرم این خاله بازی ها بشوم که یادم برود توی این یک ماه چقدر آدم مرده. یادم برود مرگ دردناک ِ خاله چقدر خرابم کرد. وقتی می گویم دردناک یعنی خیلی درد داشت. خیلی. می خواهم فراموش کنم مرگ ناگهانی و بهت براگیز مرد ِ همسایه را. که روز قبلش توی کوچه سلام‌ش کرده بودم. دوست دارم یادم برود مادر فلانی مُرد. یادم برود پدر فلانی توی کماست. یادم برود همسر ِ جوان ِ مجید روی تخت خوابیده و جز سقف اتاق چیز‌ ِ دیگری را نمی تواند ببینید.

کاش روی آدم هم می شد نرم افزار ِ فریز نصب کرد. تا مثل سیستم های کافی نت، هر روز همه ی  اتفاقات پاک شود و روز ِ بعد انگار نه انگار بشود. الان دلم یک همچین چیزی میخواهد. تا بتوانم به روزهای باقی مانده ی سال کمی خوش‌بین بشوم. که بتوانم سنگینی این سایه ی مرگ را از دوش ِ روزهای‌م بردارم. بتوانم سال 92 را به رسمیت بشناسم و زندگی ِ جدی ای در پیش بگیرم. تا بحال اینقدر زندگی را به هیچ نگرفته بودم..

موافقین ۳ مخالفین ۱ ۹۲/۰۱/۲۷
زهره سعادتمند

نظرات  (۱۲)


حال بد زهره...
حال خراب و خراب زهره...
خبر هم که ندادی
حالمم بده...
بد...
باز...
وای...
خدایا...
تا بحال اینقدر زندگی را به هیچ نگرفته بودم..
این زندگیه که ما رو به هیچ گرفته...

پاسخ:
زندگی که ما رو به ...
استغفرالله
۲۸ فروردين ۹۲ ، ۱۹:۵۶ سیدمهدی ربیعی
مرگ اگرچه سیاه دیده میشود.اگرچه کس یا کسانی را که بوده اند نیست میکند.اما زندگی شاهدین زنده را رنگ میزند.رنگ های با قوام برای بهتر زندگی کردن
پاسخ:
بعضی وقتا این نیست شدنا رنگ سیاه میزنه به زندگی آدم
دنیا خاصیتش همینه نباس سخت گرفت ... خوبیش اینه که می گذره بدیش اینه که درد بعضی چیزا می مونه اگه شیفت دلیت هم داشتیم ما آدما خ خوب بود ... 
پاسخ:
کلا ما به خیلی چیزا نیاز داریم که نداریم‌شون!
مرگ _همیشه_ در سایه نشسته است به ما می نگرد
پاسخ:
ما «گاهی» می بینیم‌‌ش
چقدر این پست غصه داشت :(
ایشالا زندگی اون روی خوشش رو بهت نشون بده
پاسخ:
ما تا همین جاشم از زندگی ِ محترم کمال تشکر رو داریم!
زندگی را بیخودی بر من گوارا کرده است
میشدم دیوانه گر از خود خبر می داشتم

گاهی به نگاهت نگاه کن

انیشتین می‌گفت : « آنچه در مغزتان می‌گذرد، جهانتان را

می‌آفریند. »

خوب اتفاقات بد برای همه میوفته مهم اینه که بتونی باهاشون کنار بیایی.

پس لطفا به نگاهت یه نگاهی بینداز..

زندگی خیلی زیباست.

۲۹ فروردين ۹۲ ، ۱۸:۱۹ سیدمهدی ربیعی
همون رنگ سیاه خودش وزن و قوامی داره از سفیدی مطلق خیلی بهتره
هوالسلام...
به نظرم وبلاگ شما حذف می شد لذتش خیلی خیلی بیشتر بود!
همین
!!!
پاسخ:
هووم؟!

ینی انقد اذیت‌تون میکنه؟
هوالسلام
اذیت نه، من باب تنوع گفتیم...
خنده...

به دل نگیرید.

زندگیتان برقرار باد
۳۰ فروردين ۹۲ ، ۱۳:۰۹ | خانم ِ ز. عین |

نمیدونستم زهره .. نمیدونستم ...

تو حرم که یاد خاله ت افتادم
شفا خواستم برای ایشونو یه چندتا مریضی ک به اسم گفتم
و بقیه مریض ها
زهره شفا همیشه اون چیزی نیست ک باور ماست
و کوچیکیم برای ِ درک ِ همه ِ این
لااقل من که این طورم

بعضی وقتا که آدم اینجوری با مرگ درگیر میشه
انگار خدا داره گوشش رو میکشه
که حواسشو بیشتر جمع کنه


قربون ِ دل ِ غصه دارت .. : (
انشالله روحشون قرین ِ رحمت خداست
و سر ِ سفره لطف اهل بیت ..


پاسخ:
همین طوره، دعاهامون نتیجه داد و شفا گرفت.


ان‌شاء‌الله
نمی تونم چیزی بگم...همیشه از گفتن هایی که طرف خنده ی تلخی بر لبش بزنه و بگه تو چی می دونی آخه نفست از جای گرم در میاد بدم می آد...
پاسخ:
قربون آدم چیز فهم

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">