بی همگان

چه رنجی ست لذت ها را تنها بردن
و چه زشت است زیبایی را تنها دیدن
و چه بدبختی آزار دهنده ای ست تنها خوشبخت بودن
"علی شریعتی"

پیوندهای افتراقی!

يكشنبه, ۱۴ آبان ۱۳۹۱، ۰۴:۵۷ ب.ظ
هو

_________

16، 17 سال که داشت همیشه از انتها تا ابتدای کوچه رو با ترانه خوندن و رقص طی می کرد. پسر شاد و شنگولی بود. از همان روزهای اولی که همسایه ی ما شده بودند و چندباری دیده بودمش، سعی می کردم سر راهش قرار نگیرم. یا یک جوری رفت و آمد کنم که بهم سلام نکنه و مجبور نباشم جوابشو بدم. ازش بدی ندیده بودم. اما انگار ازش می ترسیدم. دقیقا نمیدونم به چه علت. فکر کنم چون زیادی خوشحال بود همیشه! آدمای الکی خوش ترسناکن!

یه بار سر یکی از دختر های همسایه که توی خیابون مزاحمش شده بودن، دعوا کرده بود و کلی کتک خورده بود و زده بود. ولی من که شیرین کاری های خودش رو توی خیابون برای دخترا دیده بودم، زیاد حس خوبی بهم دست نداد برخلاف بعضیا.

 بعدها معتاد شد.. و علی رغم روزهای گذشته ی شاد نوجوانی، خیلی سر به زیر و نحیف و افتاده حال شده بود و کمتر کسی می دید ش. حال و روز خوبی نداشت. مادرش رو زیاد اذیت می کرد.

چند سال بعد عاشق یک دختر پاکستانی شده بود که اصرار داشت به ازدواج ختم بشه، اما خانواده ش زیر بار نمی رفتن. بعد از مدتی خونه رو ترک کرد و رفت پی عشقش. دیگه نمی دیدمش توی کوچه. فقط یکی دوباری خبر رسید که به جرم حمل مواد مخدر زندانه. بعدتر فهمیدیم که شریک زندگیش، شریک جرم ش هم بوده.

چند روز پیش خبر رسید مسعود اعدامی شده.نه خوشحال شدم و نه ناراحت. فقط نشستم و از روزهای رقاصی توی کوچه تا امروزش را برای خودم تداعی کردم.. به این فکر می کردم که در شکل گرفتن وضعیت فعلی ش چه کسی سهم بیشتری داشت..

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۱/۰۸/۱۴
زهره سعادتمند

نظرات  (۱۴)

سلام
بی اختیار یاد محسن افتادم!
از اول دبستان می شناختمش با کمی اغماض هم محلمون هم بودند. خیلی خوشگل بود. فرزند شهید بود! باباش روحانی بود! مشکلات خودش رو هم داشت. از اول دبیرستان که از مدرسه بیرون انداختنش! دیگه کم می دیدمش.دانشگاه که رفتم شنیدم و البته بعدا دیدم که رفته بود یک زن مطلقه رو گرفته بود که بچه هم داشت خودش هم بعد از یکی دوسال بچه دار شد. معتاد هم شده بود. شیشه می کشید! بعد چند وقت زنش طلاق گرفت و بچه ها رو برداشت و رفت. معمولا پیش خواهرش اینا زندگی می کرد. یک روز سر کوچه خواهرش اینا وایستاده بود و هرکسی که بهش مواد فروخته بود رو با چاقو می زد! پلیس که اومد چاقو رو گذاشت رو گردن خودش! پلیسا هم که دیدند هوا پسه گذاشتند و رفتند.
آخرین باری که دیدمش توی یه پارکی بود دقیقا نمی دونم چی کار می کرد ولی حس کردم داره دنبال کارتون می گرده! خیلی وضعیتش بد شده بود! مدتی بعد از اون دیدار نگذشته بود که شنیدم جنازش رو توی جوی آب پیدا کردند. گویا اور دوز کرده بود.
دلم خیلی سوخت. می دونم هم چه کسایی تو زندگیش تاثیر داشتند و باعث این وضعش بودند.
هر چند معمولا آبمون با هم تو یه جوی نمی رفت ولی خیلی دوسش داشتم.
خدا بیامرزتش.
یا علی
آخه شکست عشقی هم نخورده بوده که!
:(
دردناک بود.
من هم یاد یکی از همکلاسیهام افتادم. کل مدرسه از دستش عاصی بود. بس که شر و پر تحرک بود. می گفتن باباش از اون نظامی های در جه داره. چند وقت پیش دیدمش که جلو راهش رو نمی تونست ببینه. منگ منگ بود. تو اون خماری، دیگه آزارش به مورجه هم نمی رسید. از اون موقه دیگه ندیدمش...
معلومه دیگه شما!
پاسخ:
اصولا من نقش اصلی رو در تمام بدبختی ها ومشکلات عالم ایفا میکنم!
یعنی الان من می‌تونم نظر بذارم؟
واقعن؟!!!!
هر ادم واسه خودش ی قصه و هزاران خاطرس
دلم لرزید
ای بابا
این یادآور شدن برا دوستان ینی این موضو شایع شده......ای بابا
یاد یکی از پسرای راننده‌ سرویس مدرسه‌مون افتادم
قضیه مال ده دوازده سال پیش بود
اما دقیقاً منو یاد اون انداخت، که به اعدام ختم شد..
بنظر من خانواده نقش مستقیمی داره توی تربیت فرزند!
جامعه و رفقا و اینها درست، سر جای خودش.. اما اگه خانواده نون حلال بیاره سر سفره و طبق اصول تربیت کنه؛ دست‌رنج ِ خودش و خواهد دید..
خانوادش درست حسابی بودن؟!!! نبودن احتمالاً
پاسخ:
از نظر نون حلال آره. خیلی درست حسابی - با توجه به اینکه ما درمورد زندگی مردم هیچی نمیدونیم! -
هر قدرم خیلی ها سهم داشته باشن چه بسا به سهمی که خود مسعودخان داشته نرسن
کی سهم بیشتری داره...
اگه من جای تو بودم روز و شبم برای مدتی مختل میشد.
الانم اذیت شدم.
دیوونم بخدا.
۱۹ آبان ۹۱ ، ۲۰:۳۲ زهرا رجایی
منم خونده ما
حرفی ندارم

یاد چیزی ام نیفتادم!
با قاطعیت می گم همه ی ما والسلام !

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">