بی همگان

چه رنجی ست لذت ها را تنها بردن
و چه زشت است زیبایی را تنها دیدن
و چه بدبختی آزار دهنده ای ست تنها خوشبخت بودن
"علی شریعتی"

۱۸شهریور

هو
-

چنان که اره کُند از درخت می گذرد
سه شنبه بی تو و یادت چه سخت می گذرد

 

«مجتبی صادقی»

 

 

 

*مولانا

زهره سعادتمند
۲۵مرداد

هو

-

 

پیش از دعا اجابت آقا مَثل شده ست

ذهنم پر است چون حرمت از مثال ها

 

- احمد بابایی -

 

 

باز میلرزد دلم، دستم..

 

 

زهره سعادتمند
۲۷تیر

هو

-

ما دو نفریم، دو نفر برای همه چیز

برای دوست داشتن، برای زیستن

برای پرواز کردن، برای درد کشیدن

برای ساعت های خوشی.

دو نفر برای بردن و باختن

دو نفر برای زیستن و مردن.

تنها دو نفر!

 

«کارل چاپک»

 

 

زهره سعادتمند
۲۱تیر

هو

-

به شوق امام حسن (ع)

پانزده روز

قبل از تولد

و پانزده روز

بعد از تولدش 

خدا مهمان می کند

همه را

 

 

 

زهره سعادتمند
۱۰خرداد

هو

-

 

 

 

 

زهره سعادتمند
۲۵ارديبهشت

هو

-

 امسال برای اولین بار برای اعتکاف اقدام کردم، اما نشد. پذیرفته نشدم. و این پذیرفته نشدنی که می گویم،دقیقا نمیدانم یعنی چه! سیزده رجب، یکی از بچه ها پیامکی داد و پرسید که آمده ای اعتکاف یا نه؟ و وقتی مطمئن شد که در مسجد دانشگاه نیستم، به اطلاعم رساند که اسمم توی لیست بوده! در عین اینکه داغ دلم تازه شد و حالم خراب، اما به روی خودم نیاوردم و با خودم گفتم شاید اشتباهی شده. یا کسی هم نام من بوده.

اما همین دیشب، تا روی تخت دراز کشیدم، پیامکی آمد از نهاد، که معتکف عزیز! طاعات و عبادات قبول! در  حالی که نهایت عبادت من توی این سه روز، خواندن نماز یومیه ام بود!

دیشب مثل همه ی اوقات مستاصلی، فقط توانستم گریه کنم. اما امروز موقع آماده کردن ناهار، حرف دوستی توی ذهنم رژه رفت که وقتی از تصمیمم برای اعتکاف باخبر شد، گفت؛ بنشین کنار همسرت و از هر معتکفی برای خدا عزیزتر باش!

 

 

 

زهره سعادتمند
۲۲فروردين

هو

-

محرم سال گذشته، اولین محرمی بود که محمد در قم نبود، و شب های هیئت را از دست می داد. شب هفتم که قرار شد بیاید، رفتم هفتاد و دو تن و کنار کره زمین توی ماشین نشستم منتظرش. صوت شب های گذشته ی هیئت را هم که از قبل توی فلش ریخته بودم، گذاشته بودم با صدای کم برایم می خواند. محمد که آمد، بعد از سلام و احوالپرسی که حرکت کردیم، صدای صوت را زیاد کرد. و همین که صدای آشنای محرم هرسال را شنید، بغض دلتنگی هاش باز شد و ... تا خود خانه گریه کردیم..

گریه کردن برای دوری از جایی که آدم به آن تعلق دارد و دوری از اصل را این روزها خوب می فهمم. درست زمانی که از خانه ی خودمان تا خانه ی بابا می روم.

من تعجب می کنم از همه ی عروس هایی که توی زندگی ام دیده ام. در حالی که در چهره شان غم دوری از خانه ی پدری نمایان نبود..

 

 

زهره سعادتمند
۱۴اسفند

هو

-

 

گفتم که به پیری رسم و توبه کنم

آنقدر جوان مرد و یکی پیر نشد!

 

 

 

 

 

 

زهره سعادتمند
۰۶دی

هو

-

خدا یک چیزی توی وجود برادرها گذاشته، که خیلی خوب بلدند خواهرهای شان را عاشق کنند. دلتنگ کنند. چشم هاشان را پر آب کنند.

 

 

 

زهره سعادتمند
۲۰آذر

هو

-

رفتم پیش یک طبیب. از آنها که طب سنتی و اسلامی کار کرده اند. به من می گوید: صفراوی هستی. بلغم قاطی داری. بدنت سرد است اما سرت گرم. سرت گرمی دارد. می پرسم اینها کلا یعنی چه؟ جواب می دهد یعنی توی سرت خیلی چیزها می پرورانی اما بدنت همکاری ات نمی کند. یاری ات نمی کند به اجرای هر آن چیزی که در سر داری.

آنجا، واکنشم به حرف طبیب، یک خنده ی صدادار بود. اما بعد که با خودم فکر میکردم، گفتم کاش نرفته بودم مطبش و این چیزهایی که گفت را متوجه نمی شدم. تا لااقل گاهی اوقات برای کم کاری هایم به خودم تشری بزنم. نه اینکه راه توجیه برایم هموار شود که خب من سیستمم همین طوری ست و خودم تقصیری ندارم. آن هم وسط این روزهای خیلی شلوغ که باید یک تنه در چندین عرصه خودم را به فنا بدهم رسما! زبان لعنتی انگلیسی و دانشگاه و خاله بازی ها و آماده شدن برای زندگی مشترک و متر کردن بازارها و خریدن وسایل زندگی 100 سال آینده و جدل کردن با این و آن که آقاجان! من میخواهم زندگی ام ساده باشد. ایها الناس من میخواهم تا همیشه از خریدن یک وسیله جدید لذت ببرم، نه اینکه لوازم مورد نیاز زندگی ام تا سال های سال تامین باشد و شیرینی جنگیدن برای بهبود اوضاع را از ما بگیرد. من دلم می خواهد فلانی و فلانی وقتی به زندگی ام نگاه میکنند، دلشان گرم شود به اینکه زندگی این شکلی هم امکان پذیر است. من اصلا نذر کرده بودم که همه چیز را ساده بگیرم. و خدا هم به جایش وسیله ازدواج ِ بقیه را فراهم کند.

من همیشه دلم میخواسته به جای حرف زدن و نصیحت کردن - که هیچ دختری را قانع نکرده- با سبک زندگی دونفری مان به شان نشان بدهم که میشود این پسرهای طفلکی را اذیت نکرد. این که چقدر موفق بوده ام، از زبان جناب همسر شنیدن دارد. اما همین که ته دلم رویاهایی این چنین داشتم، برایم راضی کننده است.

طبیب می گفت، باید چیزهای گرم بخوری تا مزاجت متعادل شود. آنوقت این بی حالی و خواب آلودگی مدام شاید دست از سرت بردارد. و احتمالا بافته های ذهنت بتوانند به حقیقت بپیوندند.

خب، من فکر می کنم مطمئنا گرمای عشق هم می تواند رویاهای بزرگم را از ذهنم به زندگی واقعی ام بکشاند. عشقی که کم، معجزه برایم رو نکرده..

 

 

 

زهره سعادتمند